دانلود رمان - سلام من عاشق رمان هست تقریباً بیشتر رمان ها رو خوندم اگر میشه رمان مرد سخت رو هم قرار بدید - دوشنبه 08 دی 1404
دانلود رمان - سلام من عاشق رمان هست تقریباً بیشتر رمان ها رو خوندم اگر میشه رمان مرد سخت رو هم قرار بدید - دوشنبه 08 دی 1404
فاطمه - کی هستی انلاینی بیا بچتیم حوصلم سررفت - دوشنبه 08 دی 1404
حمیرا - بابا جلد دوم این رمان کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مردم از بس دربه در دنبال جلد دومش گشتم - دوشنبه 08 دی 1404
فاطمه سادات - چه موقع اين رمان بیرون میاد؟؟؟ من قسمت اولش رو خوندم خیلی قشنگ بود
دلی - سلام.با این وضعیت هیچی دان نمیشه ای کاش نویسنده ها توی وب سایت خودشون پست بزارن این طوری بهتره.میشه این رمان رو برام بفرستید ممنون میشم. - دوشنبه 08 دی 1404
عطیه - یعنی خیلیییییی چرت و مزخرفه و تنها فایدش اینه که حداقل یه ذره به این نویسنده های بیکارش که این متنای ضایع و چرت و پرتی که نوشتن بخندیم و دلمون شاد شه خواهشا وقتتونو تلف نکنید صرف این چیزایی که خیلی داغونه - دوشنبه 08 دی 1404
نرگس - سلام من نمی تونم کتاب چرخ گردون رو دانلود کنم لطفا برام ایمیل کنید ممنون - دوشنبه 08 دی 1404

نام رمان : روشن دل
نویسنده : almaramanda کاربر انجمن نودهشتیا
حجم کتاب (مگابایت) : ۱٫۱ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۱ مگابایت (epub)
ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub
تعداد صفحات : ۱۱۳
خلاصه داستان :
داستان درباره ی دختریه به اسم محبت که وقتی شانزده سالش بوده در اثر آتش سوزی نابینا شده و پدر و مادرش زرواز دست داده و با تنها برادرش زندگی می کنه….
قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)
پسورد : www.98ia.com
منبع : wWw.98iA.Com
با تشکر از almaramanda عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)
قسمتی از متن رمان :
- کمک ،آتیش ،ماما آتیش
-محبت ،محبت بیدارشو محبت
باصدای مهبد از خواب بیدارشدم
-مهبد من می ترسم اینجایی؟؟مهبد
بادست دنبال مهبد می گشتم که مهبددستانم راگرفت وگفت:محبت نترس من همین جاهستم ،مثل همیشه کابوس بودنترس محبت
-مهبدکی این کابوسا تموم میشه کی مهبد؟؟
-تموم می شه خواهری من پیشتم
باصدای مهبد اروم شدم وبه خواب رفتم
صبح که بیدارشدم دستی به دوروبرم کشیدم مثل همیشه مهبدبه سرکار رفته بود عصایی که کناردستم بود رابرداشتم وبه حیاط رفتم تاب راپیداکردم وروی آن نشستم .
بیشترصبح هااینطوری بود روی تاب می نشستم وبه گذشته می رفتم وقتی دخترشروشیطونی بودم دریک خانواده ی خوشبخت یادمه مادرم همیشه بم می گفت سنگین رفتارکنم اینقدرآبروریزی نکنم بابام به دعواهای من ومامان می خندید ومامان هم بش غرمی زد که همش تقصیرتوئه که اینقدردخترولوسش کردی .من عزیزدوردونه ی بابا بودم ومهبد عزیز دردونه ی مامان ومهبد بچه آرومه ی خانواده بود همیشه لبخندرو لباش بود .
درسته خانواده پولداری نبودیم اما زندگی خوشی داشتیم .
امااون آتیش همه چیزواز بین برد .اون موقع هامهبدسربازبودوخونه نبودخوابیده بودم که باصدای جیغ ازخواب بیدارشدم باترس به خونه ی درحال آتیش نگاه می کردم ازمانع هاو آتیش می پریدم به دنبال جیغی که از اتاق مامان وبابا می اومد ولی خیلی دیر رسیدم ماما ن وبابا جلوچشم خاکسترشده بودن هنوز خاکسترشدن بابا ومامان جلو چشامه شوکه شده بودم سرجام خشکم زده بود قبل از این که به خودم بیام آتیش بم خوردودیگه هیچ چیز نفهمیدم .
وقتی بیدارشدم چشام وباز کردم اما جز تاریکی نمی دیدم صدای دروشنیدم:
-کیه؟
صدای مهبدوشنیدم که گفت:کی بیدارشدی؟؟
-الان مهبدچراهیچ جارانمی بینم
باحرفی که زدم احساس کردم مهبددست پاچه شده بود بعداز چنددقیقه گفت:چیزی نیست دراثرضربه کم کم بهترمی شی .
باحرف مهبد فکرمی کردم یه ضربه ی ساده هست وکم کم بهترمی شم ولی سه روزی گذشته بودومن هنوز هیچی نمی دیدم فهمیدم بیناییم واز دست دادم خسته شده بودم از دروغای مهبد سرش فریادزدم وگفتم:مهبدچراراستش ونمی گیی ؟؟من می دونم دیگه نمی تونم ببینم چرابم دروغ می گی؟؟باحرف من مهبداومدو روی تخت نشست احساس کردم شانه هاش درحال لرزیدنه