دانلود رمان - سلام من عاشق رمان هست تقریباً بیشتر رمان ها رو خوندم اگر میشه رمان مرد سخت رو هم قرار بدید - دوشنبه 08 دی 1404
دانلود رمان - سلام من عاشق رمان هست تقریباً بیشتر رمان ها رو خوندم اگر میشه رمان مرد سخت رو هم قرار بدید - دوشنبه 08 دی 1404
فاطمه - کی هستی انلاینی بیا بچتیم حوصلم سررفت - دوشنبه 08 دی 1404
حمیرا - بابا جلد دوم این رمان کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مردم از بس دربه در دنبال جلد دومش گشتم - دوشنبه 08 دی 1404
فاطمه سادات - چه موقع اين رمان بیرون میاد؟؟؟ من قسمت اولش رو خوندم خیلی قشنگ بود
دلی - سلام.با این وضعیت هیچی دان نمیشه ای کاش نویسنده ها توی وب سایت خودشون پست بزارن این طوری بهتره.میشه این رمان رو برام بفرستید ممنون میشم. - دوشنبه 08 دی 1404
عطیه - یعنی خیلیییییی چرت و مزخرفه و تنها فایدش اینه که حداقل یه ذره به این نویسنده های بیکارش که این متنای ضایع و چرت و پرتی که نوشتن بخندیم و دلمون شاد شه خواهشا وقتتونو تلف نکنید صرف این چیزایی که خیلی داغونه - دوشنبه 08 دی 1404
نرگس - سلام من نمی تونم کتاب چرخ گردون رو دانلود کنم لطفا برام ایمیل کنید ممنون - دوشنبه 08 دی 1404
نام رمان : عشق درون
نویسنده : پارساموسوی و احمدهاشمی
حجم کتاب (مگابایت) : 680کیلوبایت
ساخته شده با نرم افزار : word 2013
وضعیت رمان : تا قسمت 4 آماده دانلود
خلاصه داستان :
امیرتتلو و عشق همیشگی اش رستا7سال است که باهم دوست اند!دراین هفت سال رستارازی داشته که درصورت فاش شدن عشق آنهابرای همیشه ازهم می پاشد.دراین میان امیرورستابه شمال میروندامادرآنجاباکسانی روبه رومیشوندکه بدجور دراین راز رستانقش دارند!واینگونه رستاسعی میکندگناهانی که بخاطردرکنارامیرتتلو ماندن مرتکب شده راازامیرمخفی نگاه داردو...
قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر)
با تشکر از پارساموسوی واحمدهاشمی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
قسمتی از متن رمان :
رستاکه درحال بازکردن دکمه های مانتواش بودگفت:مسخره اس
امیر:چی شده؟
رستا:توزده به سرت؟چرااینقدبه اوناروی محبت نشون میدی؟من نمیدونم که چی بگم؟شرم آوره!!!
امیر:منظورت چیه رستادیشب خوب بودی نمیدونم یدفعه چت شده؟من امیرتتلوام بایدبه طرفدارام اهمیت بدم عزیزم
رستا:اوناولگردن اونایه مشت مارموزن اصلاشایدمیخان بهت نزدیک بشن که پولاتوبکشن بالا؟درسته نه؟
امیر:رستااین چه حرفیه؟
رستا:خوب حرفیه درسته...حالادیگه کارامیرتتلوبه جایی رسیده که درمقابل محبوبش ازیه مشت خیابونی صحبت میکنه!
امیر:رستابس کن
رستا:من بس نمیکنم من قراره ازتوبچه داربشم من محبوبتم چطورمیتونی حرفاموپشت گوش بندازی این چه وضعشه؟بگوزودباش
امیر:گفتم بس کن ساکت شو
رستا:من واقعاگیج شدم بدون هیچ شرم وحیایی توی روی من می ایستی وبه من میگی ساکت شو...
امیر:رستابسه...
رستا:نه توبس کن دیگه ازکارات خسته شدم نمیدونم که اصلاچجوری بامن رابطه داری انگارنه انگارمنم قلبتم توی قلبت جایی دارم نه؟یابازم اشتباهه؟
امیرواقعاازحرف های رستاسرش به دردآمده بودوکم کم درحال ازدست دادن کنترلش بود.
امیر:رستاعزیزم تمومش کن
رستا:نه تمومش نمیکنم میخام ببینم این امیرتتلویی که همه قربون صدقه اش میرن میخادبامن چیکارکنه...خستم کردی دیگه تحمل این زندگی روندارم اصلاای کاش اون موقع که چاقوخوردی میمرد...
رستاحرفی زدکه هیچ توقعش رانداشت...امیرچشمانش رابست وگفت:چی شد؟بگو...بگودیگه ادامه بده خانوم بگوکاش میمردم بگو.
رستاماتش برده بودودرهمان حالت خشکش زده بود.اولین باری بودکه به امیرچنین حرفی میزد.امیرورستاباهم بحث داشتندامانه تاحدی که به آرزوی مرگ یکدیگربکشد!!!
رستا:عز...عزیزم من...م...ن...من دست خودم نبودمعذرت میخام.
امیربلندشدوازاتاق بیرون رفت.
رستاروی تختش افتادوبلندگریه کردو...